|
|
|
|
کارشناسان، خشونت عليه زنان را در سه بخش خانوادگي، خشونتي که در جامعه و محيط کار وجود دارد و خشونت نوع سوم که از طرف دولت ها در بازداشتگاه ها و زندان ها اعمال مي شود، عنوان کرده اند و البته قدرت برتر اقتصادي، سياسي و فرهنگي در همه اين حوزه ها از جمله دلايل اين خشونت ها است. اگرچه مهم ترين زمينه هاي خشونت عليه زنان نيز به يک سري باورهاي غلط نسبت به تفوق و برتري مردان بر زنان و ريشه هاي فرهنگي آن باز مي گردد اما به اعتقاد بسياري از کارشناسان مسائل زنان و صاحب نظران اجتماعي افزايش سطح رفاه، آموزش و ارتقاي فرهنگ عمومي مي تواند از ميزان خشونت نسبت به زنان بکاهد و مهم تر اينکه دولت ها مي توانند با تصويب قوانين سختگيرانه و مدرن خشونت عليه زنان را مهار کرده و در مرحله اجرا نيز به اين قوانين حمايتي توجه جدي داشته باشند. همان گونه که دولت ها مي توانند در اعمال خشونت قانوني موثر باشند در مهار خشونت عليه زنان (از طريق قوانين) نيز مي توانند تاثيرگذاري زيادي داشته باشند، چون در حکومت هاي مدرن امروزي قدرت به صورت قانوني در اختيار دولت ها قرار گرفته است. اما نقش زنان در اين ميان نيز اهميت زيادي دارد. زنان در حال حاضر با توجه به توانمندي و قابليت هاي زيادي که در عرصه هاي مختلف حقوقي، اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي به دست آورده اند در کاهش خشونت نسبت به خود نيز مي توانند نقش ايفا کنند زيرا زنان نسبت به گذشته به خودآگاهي بيشتري رسيده اند و اين مي تواند زمينه خشونت را در خانواده کاهش دهد.بر همين اساس سازمان ملل متحد روز بيست و پنجم نوامبر(امروز-4 آذر) را به عنوان روز جهاني ريشه کني خشونت عليه زنان نامگذاري کرده است. اعلاميه جهاني «منع خشونت عليه زنان» در فوريه 1994 توسط مجمع عمومي سازمان ملل متحد به تصويب رسيد. در اين اعلاميه خشونت عليه زنان مانعي در راه دستيابي به برابري، پيشرفت و صلح است و با تاکيد بر اين که اساساً خشونت عليه زنان باعث نقض حقوق بشر و آزادي هاي اساسي آنان مي شود به همين دليل در «اعلاميه جهاني حقوق بشر»، «ميثاق بين المللي حقوق مدني و سياسي»، «ميثاق بين المللي حقوق اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي»، «کنوانسيون رفع کليه اشکال تبعيض عليه زنان» و «کنوانسيون ضدشکنجه و رفتار يا مجازات خشن، غيرانساني يا تحقيرکننده» به برابري، امنيت، آزادي، تماميت و وقار همه انسان ها و به طور جهانشمول درباره زنان توجه زيادي شده است، به گونه يي که اجراي موثر «کنوانسيون رفع کليه اشکال تبعيض عليه زنان» به حذف خشونت عليه زنان کمک مي کند و در واقع اعلاميه «حذف خشونت عليه زنان» تکميل کننده و تقويت کننده اين روند خواهد بود. اما تبعيض تاريخي نهادينه شده و مستمر به زنان علت توجه جدي عرصه بين المللي و تصويب کنوانسيون هايي در خصوص مساله زنان شده است و پرواضح است که ترازوي عدالت بايد متوازن شده و اين ترازو به سمت تساوي حقوقي، اجتماعي، سياسي و اقتصادي زنان گام بردارد. اما کنوانسيون «رفع تبعيض عليه زنان» از سال 1981 توسط مجمع عمومي سازمان ملل لازم الاجرا شد و ايران نيز سال 1380 لايحه الحاق به اين کنوانسيون را با رعايت دو شرط در مجلس تصويب کرد که مفاد کنوانسيون نبايد با شرع اسلامي مغايرت داشته باشد و دوم آنکه دولت حل و فصل اختلافات را از طريق ارجاع به دادگاه هاي بين المللي نمي پذيرد. ولي پس از تصويب اين کنوانسيون توسط مجلس، شوراي نگهبان به دليل مغايرت اين کنوانسيون با اصولي از قانون اساسي و ضروريات دين اسلام در مواردي چون ارث، طلاق، شهادت، سن بلوغ، حجاب و تعدد زوجات اين کنوانسيون را رد کرد. اما واقعيت اين است که مي توان برخي موارد مطرح شده را با توجه به مقتضيات زماني و مکاني به روز کرد. به هر حال بايد به زنان به عنوان نيمي از جمعيت جهان توجه ويژه يي داشت و در همه جوامع چه توسعه يافته و چه در حال توسعه، چه اسلامي و چه غيراسلامي نمي توان مساله «تبعيض عليه زنان» را کم اهميت تلقي کرد، چون هرگاه تبعيض عليه زنان برداشته شود، طبعاً خشونت عليه زنان نيز کاهش خواهد يافت و از سوي ديگر تبعيض عليه زنان ناقض اصول برابري حقوق و احترام به شخصيت بشر و مانع شرکت زنان در شرايط مساوي با مردان در زندگي سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي است. همچنين از رشد سعادت جامعه و خانواده جلوگيري مي کند و باعث به وجود آوردن مشکلات بيشتر براي توسعه و قابليت هاي زنان جهت خدمت به کشور خودشان و (جامعه) بشري مي شود. اما در ماده يک اعلاميه جهاني «منع خشونت عليه زنان» خشونت عليه زنان به معني هر عمل خشونت آميز بر اساس جنس است که به آسيب رساندن يا رنجاندن جسمي، جنسي يا رواني زنان منجر بشود، يا احتمال مي رود که منجر شود، از جمله تهديدات يا اعمال مشابه، اجبار يا محروم کردن مستبدانه زنان از آزادي، که در منظر عموم يا در خلوت زندگي خصوصي انجام شود. پس بدين ترتيب مشاهده مي شود که آزار رساندن چه جسمي و چه روحي باشد عملي خشونت آميز تلقي مي شود. در ماده ديگري از اين اعلاميه زنان به طور برابر حق برخورداري و حفظ همه حقوق بشر و آزادي هاي اساسي در عرصه هاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي، مدني و همه عرصه هاي ديگر را دارند. اين حقوق از جمله حق زندگي، حق برابري، حق آزادي و امنيت شخصي، حق حمايت بالسويه قانون، حق آزادي از همه اشکال تبعيض، حق برخورداري از بالا ترين ميزان ممکن سلامت جسمي و رواني، حق شرايط عادلانه و رضايت بخش براي کار است. همچنين در قوانين کشورها بايد لوايح رسمي کيفري، مدني و شغلي تهيه کنند که خطايي را که بر زنان تحت اعمال خشونت رفته جبران کند، براي زناني که تحت اعمال خشونت قرار مي گيرند بايد دسترسي به راهکارهاي قضايي فراهم شود و با پشتيباني قوانين کشور، جبران موثر و عادلانه براي صدماتي که متحمل شده اند، ميسر باشد، دولت همچنين بايد زنان را از حقوق شان در تقاضاي جبران خسارت و توان يابي از طريق چنين راهکارهايي آگاه سازد و اينکه کشورها امکان تهيه برنامه هاي ملي به منظور گسترش حمايت از زنان در مقابله با هرگونه خشونت يا الحاق موادي براي اين منظور در برنامه هاي موجود يا در مواردي همکاري هاي ممکن با سازمان هاي غيردولتي، به ويژه سازمان هايي که درگير مساله خشونت عليه زنان هستند را در نظر بگيرند. همچنين گفته شده که کشورها راهکارهاي پيشگيري و همه دستورالعمل هاي جامع حقوقي، سياسي، اداري و فرهنگي که حمايت از زنان را در مقابل هرگونه خشونت ترويج مي کند، تدوين کنند. در بخش ديگر اعلاميه آمده است که در راه تضمين اينکه زنان تحت خشونت و در صورت امکان فرزندان آنها از کمک هاي ويژه مانند توانبخشي، کمک در نگهداري از کودکان و گذران زندگي، درمان، مشاوره و خدمات بهداشتي و اجتماعي، مراکز و برنامه ها و سازمان هاي ياري رساني برخوردار شوند، بايد دولت اقدامات لازم را براي افزايش امنيت و توانبخشي جسمي و رواني آنان انجام دهد. روزنامه اعتماد ۴/۹/۸۶ |
در عين حال ما در رجم نيز به علت همين اجتهادات و بررسي هاي علمي، تنوع نظرات فقهي را در شرايط فعلي ملاحظه مي کنيم.روزنامه اعتماد۱۳/۸/۱۳۸۶
يکي از مسائلي که اين روزها ذهن بسياري از جمله گروه هاي اصلاح طلب را به خود مشغول ساخته، بحث ردصلاحيت کانديداهاي انتخابات است. همزمان با نگراني هايي که براي اصلاح طلبان مبني بر ردصلاحيت کانديداهاي آنها در انتخابات پيش رو وجود دارد، سخنان يک عضو حقوقدان شوراي نگهبان اين نگراني ها را دوچندان کرده است. اين عضو حقوقدان شوراي نگهبان از ردصلاحيت افرادي که در انتخابات دوره هفتم مجلس ردصلاحيت شده اند سخن گفته و تاکيد کرده که اين افراد صلاحيت شان تاييد نخواهد شد. وي در بخش ديگري از سخنانش درخصوص وضعيت بررسي صلاحيت افرادي که براي اولين بار قصد کانديداتوري در انتخابات را دارند نيز گفته که اين افراد تنها در صورت احراز صلاحيت و وجود شرايط قانوني تاييد مي شوند و ممکن است به خاطر عدم احراز صلاحيت، رد شوند نه احراز عدم صلاحيت، بنابراين اصل برائت که برخي از آن صحبت مي کنند در اينجا موردي ندارد، زيرا افرادي که تاييد نمي شوند و صلاحيت آنها رد مي شود، به معناي اين نيست که مجرم هستند. وي تصريح کرد؛ شوراي نگهبان دادگاه نيست که عليه کسي دادنامه قضايي صادر کند و کسي را مجرم بداند يا حکم برائت فردي را صادر کند.
اين در حالي است که اصل سي و هفتم قانون اساسي اصل را بر برائت افراد مي داند و هيچ کس را از نظر قانون مجرم نمي شناسد مگر اينکه جرم او در دادگاه صالح ثابت شود. محروميت هاي اجتماعي را قانون و دادگاه صالح مشخص مي کند.
در شرايطي که در کشور ما به طور متوسط هر دو سال يک بار انتخابات برگزار مي شود اما مساله ردصلاحيت ها به عنوان يک مشکل بزرگ و اساسي همواره پيش روي گروه ها و جريان هاي اصلاح گرا و تحول خواه است.
به هر حال وقتي کسي به عنوان يک شهروند که داراي آزادي و حقوق برابر با ساير افراد است به دلايل غير حقوقي ردصلاحيت مي شود، آيا اين به منزله اين نيست که انتخابات جهت دار است و فقط عده يي خاص مي توانند از فيلتر بررسي صلاحيت ها رد شوند؟
از جنبه ديگر اين بحث قابل طرح است که ردصلاحيت هاي غيرحقوقي باعث مي شود که حقوق شهروندي بخشي از جامعه ناديده گرفته شود. کما اينکه اعلاميه جهاني حقوق بشر تصريح مي کند که افزايش اختيار دولت ها بايد براساس خواست مردم به شکلي که در انتخابات دوره يي و واقعي ابراز مي شود، تعريف شود.منشور بين المللي حقوق مدني و سياسي نيز با لحاظ کردن اين اصل در يک معاهده لازم الاجراي بين المللي، مقرر مي دارد که همه شهروندان بايد حق و امکان راي دادن و انتخاب شدن در انتخابات دوره يي و واقعي را داشته باشند.
بر اين اساس آيا گفته هاي يک عضو حقوقدان شوراي نگهبان در مورد ردصلاحيت افرادي که در مجلس هفتم ردصلاحيت شده اند آيا مي تواند مبناي حقوقي و قانوني داشته باشد؟ در اين ميان حق انتخاب شوندگان و انتخاب کنندگان چه خواهد شد؟
آيا اين باعث نمي شود که انتخابات به سمت غيررقابتي و جناحي سوق داده شود و مشارکت مردم به عنوان کساني که تصميم گيرنده اصلي و تعيين کننده در سرنوشت خودشان هستند، کم رنگ شود؟
آيا اين نشان دهنده اعمال سلايق مختلف در خصوص انتخاب کانديداها نخواهد بود. بر اين اساس صرفاً کساني که به ديدگاه و مواضع خاص نزديک تر باشند تاييد نخواهند شد؟ دو حقوقدان به طور مختصر به اين سوالات پاسخ داده اند.
محمدشريف حقوقدان در اين خصوص مي گويد؛ در قانون اساسي صلاحيت هاي شوراي نگهبان جهت نظارت بر انتخابات ضمن اصل 99 قانون اساسي درج شده است که اين نظارت شامل ورود شوراي نگهبان به پديده صلاحيت ها است.
اين حقوقدان در بخش ديگري از سخنانش بر اين عقيده است که از زماني که شوراي نگهبان با تفسير اصل 99 قانون اساسي نظارت مذکور در اصل 99 را تحت عنوان نظارت استصوابي قرار داد و تاييد رد صلاحيت ها را در زمره صلاحيت هاي خود برشمرد، اراده مردم جهت انتخاب نمايندگان مجلس و رياست جمهوري در چارچوب و محدوده اراده شوراي نگهبان قرار گرفته و بر اين اساس اين ديدگاه که مردم قادر به دخالت در امر انتخابات باشند، در چارچوب اراده اعضاي شوراي نگهبان معنا مي دهد.
وي بيان مي کند؛ با توجه به اين واقعيت اعضاي شوراي نگهبان مي توانند در هر مرحله و در هر اجلاسي از مجلس براساس ديدگاه هاي آن زمان و آن دوره مقررات جديدي وضع کنند يا به بيان ديگر با تفسير اصل 99، شوراي نگهبان نه تنها خود را در چارچوب قانون قرار نمي دهد، بلکه حتي در چارچوب رويه هاي خود نيز خود را محصور نمي کند. بنابراين در هر دوره بايد منتظر ديدگاه هاي نو و مقررات جديدي بود که شوراي نگهبان براي همان دوره خاص وضع مي کند، زيرا اراده مردم در انتخابات در چارچوب اراده شوراي نگهبان تعريف مي شود و مردم کساني را مي توانند انتخاب کنند که شوراي نگهبان ابتدا آنها را انتخاب کرده است. وي تصريح مي کند که اگر اين وضعيت معني انتخابات مي دهد، بايد براي انتخابات تعريف جديدي وضع شود. همچنين حقوقدان ديگري با بيان اينکه يک قاعده فقهي و حقوقي به نام اصل استصحاب وجود دارد، بيان مي کند که بر مبناي اين اصل چيزي که در گذشته وجود داشته است اگر بقاي آن مورد شک قرار بگيرد، با توجه به اصل استصحاب حکم بر بقاي آن مي دهند.
سيدمحمد سيف زاده اظهار مي دارد؛ احتمالاً منظور آقاي کعبي توجه بر اين اصل است که چون بعضي از کانديداها در مجلس هفتم رد صلاحيت شده اند، عدم صلاحيت آنها استصحاب مي شود. وي بر اين عقيده است که اين موضوع با توجه به نظارت مندرج در اصل 99 قانون اساسي که شوراي نگهبان صرفاً حق نظارت دارد منافات داشته است.
وي تصريح مي کند که شوراي نگهبان از مجلس سوم تا به حال با تفسيري که خود از نظارت دارد، کار خود را به مرز دخالت و اجرا رسانده و قاعده انتخابات مردم سالار انه قانون اساسي در نظارت استصوابي را ناديده گرفته است، حال آنکه نظارت استصوابي منحصر به امور حسبيه بوده و تسري آن به ساير امور حقوقي، سياسي، اقتصادي و اجتماعي محتاج به نص است.
وي با بيان اينکه گفته يک عضو حقوقدان شوراي نگهبان با اصل برائت در تعارض است، مي گويد؛ يک قاعده حقوقي به نام اعاده حيثيت داريم مبني بر اينکه وقتي کسي مرتکب جرم قطعي شده و محکوميت قطعي پيدا کرده، تا مدتي محروم از حقوق اجتماعي است و بعد از سپري شدن اين مدت مثل اينکه شخص مرتکب جرم نشده است و سابقه کيفري از سجل کيفري آن شخص حذف مي شود.
وي بر اين عقيده است که وقتي شوراي نگهبان بعد از چهار سال مجدداً صلاحيت کسي را رد مي کند، توجه به اين قاعده حقوقي و قانوني ندارد.
|
در شرايطي که بسياري از حقوقدانان معتقد به بازنگري در قانون مجازات اسلامي هستند، با تمديد نشدن اين قانون در مجلس از اين پس مشکلات عديده يي به وجود خواهد آمد. وي مي افزايد؛ با توجه به سعي نظام هاي مترقي حقوقي در جرم زدايي از يک سو و تطبيق قوانين کيفري با موازين جهاني و به ويژه اعلاميه جهاني حقوق بشر، اين رسالت مجلس است که در تنظيم و تصويب قانون جديد اقدام کند.در اين زمينه حقوقدان ديگري بر اين عقيده است؛ دستگاه قضايي با خلاء عدم وجود قانون مواجه مي شود و با توجه به اينکه در اصل 167 قانون اساسي آمده است؛ اگر چنانچه قاضي حکم هر دعوي را در قوانين مدون نيافت، نمي تواند به بهانه اجمال و سکوت يا عدم وجود قانون از رسيدگي به دعوي مطروح امتناع ورزد.صالح نيکبخت مي گويد؛ قانونگذار قاضي را ملزم کرده است براساس منابع معتبر اسلامي يا فتاواي معتبر فقها حکم قضيه را صادر کند، به همين جهت چون قاضي نمي تواند به دليل سکوت يا نقض يا اجمال و يا تعارض قوانين مدونه از رسيدگي به دعوا و صدور حکم امتناع ورزد اين امتناع تخلف انتظامي از درجه 4 به بالا است و قضات ناگزير مي شوند با استناد به منابع معتبر اسلامي يا فتاواي معتبر حکم صادر کنند.اين حقوقدان بر اين باور است؛ از آنجايي که در يک موضوع واحد ممکن است فتواهاي مختلف وجود داشته باشد، آنگاه دوباره همان تشتت آرا به وجود مي آيد و اين تشتت آرا در دستگاه قضايي کشور ما، آن هم در نظامي که بر خلاف کشورهاي ديگر در اولين سال پيروزي، قانون اساسي خود را تدوين کرده و اصل تفکيک قوا را پذيرفته و بر استقلال قاضي هم تاکيد مي کند، زيبنده نيست. |
|
روزنامه اعتماد ۱۰/۵/۸۶ صفحه حقوقی |
|
|
*این گزارش امروز در صفحه حقوقی روزنامه اعتماد چاپ شده است.
|
دستگاه هاي قضايي و حقوقي در کشورهاي پيشرفته همواره براي اجراي عدالت در بين مردم تلاش مي کنند و احقاق حقوق مردم در اولويت دستگاه هاي قضايي و سيستم هاي حقوقي اين کشورها قرار دارد. در اين راستا سيستم هاي قضايي راهکارهايي را مورد توجه قرار مي دهند. در ايران نيز مطابق اصل 159 قانون اساسي، قوه قضائيه و دادگستري مرجع رسيدگي به شکايات و مشکلات مردم هستند. چند سالي است که قوه قضائيه با راه اندازي شوراهاي حل اختلاف تلاش مي کند تا با کاهش حجم مراجعات مردم به دادگاه ها روند دادرسي ها را کاهش دهد تا در اين زمينه از مشکلات مردم کاسته شود.بر همين اساس شوراهاي حل اختلاف پديده جديدي در عرصه قضايي کشور به شمار مي رود. برخي از کارشناسان بر اين عقيده هستند که با اجراي طرح شوراي حل اختلاف بخشي از مشکلات قضايي و حقوقي مردم کم شده و از اتلاف وقت و هزينه در دادگاه ها جلوگيري به عمل آمده است، اما برخي ديگر بر اين عقيده هستند که به علت غيرحقوقي بودن ساختار اين شوراها آرايي که در شوراهاي حل اختلاف صادر مي شود رضايت مراجعه کنندگان را برآورده نمي کند و در نتيجه طولاني بودن روند دادرسي در پرونده ها را تشديد مي کند. عدم امکان انتخاب وکيل در شوراهاي حل اختلاف يا عدم صلاحيت قضايي براي رسيدگي به مساله مجرميت يا برائت و ده ها اشکال حقوقي ديگر که از نظر قانون اساسي قابل بررسي بوده از جمله مشکلات ساختاري شوراهاي حل اختلاف هستند. مطابق ماده 4 آيين نامه اجرايي ماده 189 قانون برنامه سوم توسعه يک عضو شوراي حل اختلاف توسط قوه قضائيه، يک عضو توسط شوراي شهر و ديگري به وسيله هياتي مرکب از رئيس حوزه قضايي، فرماندار و فرمانده نيروي انتظامي يا امام جمعه تعيين مي شود.همان گونه که ملاحظه مي شود در بين اين افراد حقوقداني به چشم نمي خورد، ضمن اينکه به جز رئيس حوزه قضايي ساير افراد عضو اين شورا داراي اطلاعات و دانش حقوقي لازم نيستند. همچنين براي اعضاي شوراي حل اختلاف شرايطي در ماده 5 آيين نامه آمده است از جمله تابعيت جمهوري اسلامي، التزام به قانون اساسي، داشتن حداقل 25 سال سن و دارا بودن اهليت قانوني، نداشتن سابقه محکوميت موثر، عدم اعتياد به مواد مخدر، حسن شهرت و عدالت لازم و در آخر دارا بودن سواد کافي و آشنايي نسبي به موازين فقهي و مقررات قانوني. اين در حالي است که اين شرايط به صورت کلي گفته شده و به شرايط اختصاصي از جمله داشتن دانش حقوقي و فعاليت هاي تجربي در اين زمينه اشاره نشده است. در حالي که مي توان در سراسر کشور از فارغ التحصيلان رشته هاي حقوق با پيش بيني آموزش هاي کوتاه مدت براي عضويت در اين شوراها بهره برد. حال سوال اين است که دخالت مراجع غيرقضايي در امور کيفري تا چه اندازه مي تواند مجاز باشد و اصولاً اعطاي چنين صلاحيتي به افراد غيرمتخصص چه پيامدهايي را به دنبال دارد؟ و آيا دخالت اين شوراها در امور کيفري تا اين حد، موردنظر و امعان قانون اساسي بوده است؟ از نظر يک پژوهشگر حقوقي يکي از راه هايي که به وسيله آن مي توان از زياد شدن پرونده هاي کيفري جلوگيري کرد قضازدايي يا خصوصي سازي قضات است. اما آيا آيين نامه اجرايي شوراي حل اختلاف نهايتاً در جهت خصوصي سازي قضاوت است يا در پي هدف عمومي سازي و دخالت افراد فاقد صلاحيت در قضاوت است؟ |
*این مطلب در تاريخ ۳/۵/۸۶ در صفحه حقوقی روزنامه اعتماد چاپ شده است.
|
|
قانون آزادي هاي مشروع و حفظ حقوق شهروندي در زمينه توجه به کرامت انساني و حقوق شهروندي به تصويب رسيد، تا چه اندازه اين قانون کارايي داشته است؟پاسخ به اين سوال محتاج در دست داشتن آمارهايي است که علي الاصول بايد به وسيله هيات نظارت بر قانون احترام به آزادي هاي مشروع و حفظ حقوق شهروندي تنظيم شده باشد- که احتمالاً تنظيم شده است- اما در اختيار اينجانب نيست. البته به موجب بند «د» ماده 2 همين دستورالعمل اعزام گروه هاي بازرسي فوق العاده به دستگاه هاي مشمول اين گروه هاي بازرسي (اگر اعزام شده باشند) مي تواند روشنگر دامنه اجراي اين قانون باشد. در عين حال تعداد شکايات واصله نيز بر مبناي ماده 110 دستورالعمل قاعدتاً در دبيرخانه نظارت مرکزي بايد وجود داشته باشد که اميدواريم در هفته قوه قضائيه اعلام و علني شود. باتوجه به بند 1 اين ماده واحده در کشف و تعقيب جرايم و اجراي تحقيقات و صدور قرارهاي تامين و بازداشت موقت بايد قوانين موضوعه دقيقاً رعايت شود. البته رعايت اين موازين امري بديهي و طبيعي است اما تصريح به اين موارد در اين قانون نشان مي دهد که رعايت آنها در مواردي در اثر اعمال سلايق شخصي يا موارد ديگري که در همين بند و بندهاي ديگر ماده واحده آمده مخدوش شده است. همواره فعالان سياسي، فرهنگي و دانشجويان بازداشت شده از رعايت نشدن اين حقوق در مورد آنها گله مند هستند، چرا با وجود تصويب اين قانون، حقوق اين افراد رعايت نمي شود؟ عدم رعايت قوانين تخلف قضايي است و قابل پيگيري در دادسراي انتظامي قضات است که ماده 16 دستورالعمل اجرايي قانون همه دادياران، دادسراي انتظامي قضات، بازرسان قضايي، سازمان بازرسي کل کشور، روساي حفاظت اطلاعات قوه قضائيه و قضات دادسراها و دادگاه را مکلف کرده است که مراتب نقض حقوق شهروندي را در صورتي که با آن برخورد کنند با قيد فوريت به رئيس کل دادگستري استان يا هيات نظارت مرکزي کتباً اعلام کنند. نتيجه اينکه در کليه مواردي از اين قبيل که گفته شد اشخاص ذي نفع مي توانند و بايد در مقام شکايت برآيند. چنانچه مشخص شود، ماموران کشف و تحقيق مرتکب جرم يا تخلفي شده اند، دادسرا بايد با ايشان برخورد کند و اگر موضوع اشتباه قضايي يا تقصير قاضي باشد طبق اصل 171قانون اساسي بايد زيان هاي وارد بر متضرر جبران شود و بالاخره اگر خداي ناکرده بحث سوءنيت و اعمال غرض مطرح باشد، موضوع علاوه بر جنبه انتظامي داراي جنبه کيفري نيز خواهد بود. به نظر شما ضمانت هايي که براي به اجرا درآمدن درست قانون آزادي هاي مشروع و حقوق شهروندي مي تواند وجود داشته باشد چيست؟ با توجه به اينکه عمده و بلکه کليه موارد مندرجه در آن در فصل سوم قانون اساسي راجع به حقوق ملت ايران نيز پيش بيني شده، همان مواردي است که در قانون مجازات اسلامي براي سلب و نقض آزادي هاي فردي ملت ايران پيش بيني شده است. چه مواردي؟ مواردي مانند مجازات، شکنجه کردن افراد براي گرفتن اقرار يا مجازات افشاي مراسلات و مکاتبات يا مجازات محروم کردن از حقوقي که قانون اساسي براي ايشان مقرر کرده است. اخيراً درخواستي از قوه قضائيه به مطبوعات ارسال شد مبني بر اينکه در صورت دريافت هرگونه شکايتي از سوي افراد که حقوق شهروندي آنها نقض شده است براي رسيدگي به دبيرخانه اين قانون ارجاع داده شود. آيا مي تواند نشان دهنده رويکردي جديد نسبت به حقوق فردي باشد؟ اولاً فراموش نکنيم که قانون حفظ حقوق شهروندي پيش از آنکه به صورت قانون درآيد بخشنامه قوه قضائيه به شماره 716/83/1 مورخ 20/1/83 بود که بعداً مجلس ششم با اغتنام فرصت آن را به صورت ماده واحده يي تصويب کرد که در تاريخ 16/2/83 با فاصله بسيار کوتاه به تاييد شوراي نگهبان رسيد. بنابراين اگر رويکردي بوده مربوط به پيش از تصويب قانون است در عين حال بايد به اين نکته توجه داشت که تفاوت بسياري است بين قوه و فعل و قول و عمل. اما آنچه مي توان تصريح کرد اين است که صاحبان حق يعني مردم، يعني کساني که فصل سوم قانون اساسي ناظر به حقوق آنها است بايد نقض حقوق خود را جدي بگيرند و موارد را کتباً به همه مقامات مربوطه از خرد و کلان اعلام و موضوع را پيگيري کنند. متاسفانه اين روحيه در مردم ما کمتر وجود دارد. چرا چنين است؟ زيرا چنين مي پندارند که چنين اقداماتي بي نتيجه خواهد ماند. چه عاملي باعث شده که مردم چنين برداشتي داشته باشند؟ حقيقت اين است که هر نظام سياسي منظم و تعريف شده يي براي حفظ بقاي خود ناچار است ضوابط و قواعدي را که خود وضع کرده رعايت کند. ممکن است اين امر استثنائاتي داشته باشد اما تعميم اين استثنا و قياس بر آن جايز نيست. بنابراين کساني که به نحوي مورد تعرض قرار مي گيرند و حقوق شهروندي شان مخدوش مي شود بايد در مطالبه اين حقوق جدي باشند. بررسي هاي تاريخي درازمدت، ميان مدت و حتي کوتاه مدت نشان مي دهد که متعرضان به حقوق افراد در سراسر دنيا دير يا زود به نقطه پاسخگويي رسيده اند و وقتي به اين نقطه رسيده اند هيچ کس از آنها حمايت نکرده زيرا حاميان احتمالي که بنابر اصل افراد عاقلي بوده و حداقل منافع شخصي خود را تشخيص مي داده اند توجه داشته اند که ممکن است خيلي زود خود نيز در مقام پاسخگويي قرار گيرند، زيرا سير تحولات در اصل حاضر، بسيار سريع است. در قانون حفظ حقوق شهروندي آمده است، رئيس قوه قضائيه موظف است هياتي را به منظور نظارت و حسن اجراي اين قانون تعيين کند. به نظر شما آيا اين نوع نظارت که در واقع نظارتي از طرف حکومت است کافي است يا اينکه بايد امکان نظارت نهادهاي مدني حقوق بشري فراهم شود؟ علي الاصول قوه قضائيه با توجه به اينکه قوه يي مستقل است بايد به اقدامات اموري که در داخل آن انجام مي شود اشراف و نظارت داشته باشد و اين نظارتي رسمي و قانوني است. اما وجود ضوابط قانوني در اين مورد مانع از آن نيست که نهادهاي مدني و حتي افراد ذي علاقه بر اين موارد نظارت داشته باشند و يافته ها و ديده هاي خود را با استفاده از دستورالعمل اجرايي به ويژه بند ح ماده 2 آن به هيات مرکزي نظارت اعلام کنند، در عين حال با توجه به اينکه نقض اغلب مواردي که در اين قانون پيش بيني شده جنبه عمومي دارد، هر شخص يا هرکس مي تواند در مورد آنها در دادسراها اعلام جرم کند. اين گونه اعلام جرم ها علاوه بر آنکه دادسرا را درگير رسيدگي مي کند طبق ماده 16 دستورالعمل آنها را مکلف مي کند مراتب اعلام شده را با قيد فوريت به رئيس کل دادگستري استان يا هيات نظارت مرکزي اعلام کنند. در قانون حقوق شهروندي چه موارد جديدي ديده مي شود؟ در قانون حفظ حقوق شهروندي چند مورد نو و جديد وجود دارد، اولاً حق دفاع متهم در دادسرها به وجه اطلاق شناخته شده و بنابراين اشکال ناشي از تبصره ماده 128 قانون آيين دادرسي کيفري مرتفع شده است هرچند که عموم اطلاق اين بند متاسفانه با بند 7 ماده 130 قانون برنامه چهارم توسعه تخصيص خورده است اما چون بند 7 مذکور مخالف قانون اساسي است گمان مي رود دادسراها و دادگاه ها مکلف به اجراي بند 3 قانون حفظ حقوق شهروندي باشند. ثانياً شکنجه در بند 9 قانون مذکور به وجه اطلاق آمده بنابراين شکنجه روحي را نيز شامل مي شود. ثالثاً اطلاع رساني به خانواده دستگيرشدگان در بند 5 الزامي شده که يکي از مشکلات موجود دستگيرشدگان هميشه همين بوده است. رابعاً به مواردي نظير بستن چشم و ساير اعضاي دستگيرشدگان در موقع بازجويي يا اقدامات ديگري که شايد قابل برشمردن نباشد اشاره شده است که تازگي دارد. اما آيا بستن چشم و ساير اعضاي متهمان موجب تضييع حقوق افراد و از بين رفتن کرامت انساني نيست؟ به همين دليل نيز منع شده است. خامساً تسريع شده است که در بازرسي ها و معاينات کلي جهت دستگيري متهمان فراري يا کشف آلات جرم بايد به آنچه که مربوط به جرم ارتکابي است اکتفا شود و به ساير مواردي که ارتباطي به جرم ندارد مثل نامه ها و نوشته ها و عکس هاي فاميلي و فيلم هاي خانوادگي تعرض نشود. در اين مورد با توجه به اينکه ماموران بازرسي و کشف مکلف هستند صورت مجلس مشتمل بر جزئيات آنچه که مي برند تنظيم کنند و يک نسخه از آن را در اختيار صاحب خانه (ذي نفع) بگذارند، فرد ذي نفع چنانچه اقدامات را مغاير با بند 8 قانون احترام به حقوق شهروندي بداند بايد بلافاصله کتباً حتي از زندان مراتب را به مقامات قضايي و نظارتي نظير بازرسي کل کشور و کميسيون اصل 90 مجلس اعلام کند. بديهي است که در صورت ثبوت خروج ماموران از حدود وظايف و نقض بند 8 از ناحيه ايشان مرتکبان قابل تعقيب و مجازات خواهند بود. حقوق افراد در مراحل کشف و تعقيب جرم و اجراي تحقيقات و بازداشت موقت که بايد مبتني بر رعايت قانون و با حکم و دستور قضايي باشد در حال حاضر چگونه است؟ همچنان که قبلاً گفتم مساله اجراي اين گونه قوانين به همان اندازه که مربوط به دستگاه قضايي و ضابطان عدليه است، به شهروندان نيز مربوط مي شود، به اين معنا که هيچ شهروندي نبايد بدون مشاهده دستور قضايي کسي را به خانه اش براي تحقيق و معاينه راه بدهد و حتي در مواقع ترديد بلافاصله از پليس 110 کمک بگيرد و چنانچه فرد يا افرادي بدون داشتن مجوز قضايي قصد تعرض به مسکن يا محل کارش را داشته باشند بايد تا دخالت پليس در حد توان مقاومت کند و از طرف ديگر بايد همگان حتي ماموران کشف و تحقيق به اين مساله عنايت دقيق داشته باشند که فقط اقدامات در پناه قانون و به دستور مقام قضايي است که هميشه قابل دفاع است و هر اقدام غيرقانوني و خودسرانه مي تواند زماني گريبان فرد را بگيرد و در آن زمان مطمئناً هيچ کس به داد فرد قانون شکن نخواهد رسيد زيرا همه از آلوده شدن به قضيه خواهند ترسيد. فراموش نکنيم که به موجب اصل 19 قانون اساسي همه مردم ايران از حقوق مساوي برخوردارند و در عين حال همه مردم از بالاترين فرد تا پايين ترين فرد در مقابل قانون متساوي الحقوق هستند و حتي وجود بعضي ضوابط خاص براي تعقيب برخي افراد نظير قضات در تحليل نهايي باعث امتياز ات شان نمي شود. آيا متهمان فرصت استفاده از وکيل و کارشناس را به صورت برابر دارا هستند يا اينکه بين متهمان در مورد برخورداري از اين حقوق تفاوت وجود دارد؟ اقتضاي اطلاق بند 3 اين است که متهمان در مرحله تحقيق نيز مي توانند وکيل داشته باشند يا به کارشناسي استناد کنند و حتي اگر از نظر مالي قادر به تعيين وکيل نباشند با توجه به ملاک اصل 35 قانون اساسي دولت بايد براي ايشان امکان استفاده از وکيل را فراهم کند. بنابراين متهم مي تواند سريعاً اعلام کند که تا حضور وکيل مدافع به سوالات پاسخ نخواهد داد. در صورتي که اين خواسته متهم باعث تاخير غيرمتعارف تحقيقات و طولاني شدن بازداشت او شود، اين خود تخلف قضايي و قابل تعقيب خواهد بود. البته همچنانکه عرض کردم بند 7 ماده 30 قانون توسعه چهارم ضابطه معارضي با مفاد بند 3 مورد اشاره پيش بيني کرده است که به نظر بنده لااقل در قسمتي که مربوط به حق دفاع در دادگاه مي شود به لحاظ تعارض با اصل 30 قانون اساسي قابل اعتنا نيست. |